تبليغاتX
ایستگاه عشق

زمانی که عشق را تجربه کردم

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه          

   من باشم و اون باشه و یک شبه مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و اخر بشه ماله خودم                   

    حتی یه بار یادش نبود ماه و روزه تولدم

با همه التماس من نشد یه بار نره صفر               

شعرهام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بقل بقل واسش شقایق بچینم                          

 نه اینکه من نخوام برم اون نزاشت گلارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم                   

یکی میگفت:

اون خوابدیده که یه روز عاشقش میشم

اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشنو خوش           

  پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بک     

 نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی                   

هیچ جای دنیا ندیدم...عجب چشای روشنی

باور نکردش موژشو به صد تا دریا نمیدم            

یه تارمو خواستم ازش نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هرچی اون بگه.                         

 من کجا و دیوونگی

چجور به حرفش گوش کنم                           

اخه گفقش بچسب به زندگیت               

خلاصه که اخر نشد ما گل سرخو بو کنیم

اون گفت برووو که بتونیم خوب حفظه ابرو کنیم

نشد یه بارهم برسم باز به ارزو های محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد برم واسه یه بار به ارزو هام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده بخدا قصم

نشد به پاشم زیره شم زیره پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی

نشد دوست دارم بگه به من که نه به دیگری

نشد یه بارهم رد نشه ازروی شعرهام سرسری

نشد یه کاری بکنه بدونم دوسم داره

اتیش گرفتمو یه بار نگام نکرد بگه اره

نشد یه بار حرف بزنه نزاره پایه سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد شبی واسش یه فاله حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد

از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده

گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه مثله تمومه قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما

قصه داره تموم میشه مثله تمومه قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما...

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:13 نويسنده کیانا |

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارومین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت :کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغیر نخواهد داد.
لیلی قصه ات را عوض کن.
لیلی اما ترسید
لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد دنیا لیلی زنده می خواهد
لیلی اه نیست لیلی اشک نیست لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست
لیلی زندگی است لیلی زندگی کن .
اگر لیلی بمیرددیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی و ان وقت به یاد اوردکه تاریخ پر بود ه از لیلی های ساده گمنام.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است
و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:31 نويسنده کیانا |

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، این طور نیست ؟

+ تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:8 نويسنده کیانا |

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 18:4 نويسنده کیانا |

پیش ازآنی که عزادار محرم باشی

سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت

گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی

منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین

گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند

می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی

شادی هردوجهانت بخدا تأمین است

گردراین ماه عزا همسفر غم باشی

صاحب بزم حسین است، علی وزهرا

نکند غافل ازاین محفل ماتم باشی

به همان دست وسروسینه مجروح قسم

شرط عشق است براین زخم تومرهم باشی

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:42 نويسنده کیانا |

عزیزم! وقتی که عمیق نگاه میکنی فکر نمیکنی تمام وجودم را با نگاهت به یغما میبری؟ کمی آرام تر نگاه کن تا توان راه رفتن داشته باشم...!
+ تاريخ شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 15:11 نويسنده کیانا |

با تو الفبای عشق را آموختم ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و کلبه ی عشقمان بالیدم تو نیمه ی گم شده ام شدی حال که این چنین شیفته ی تو ام باش تا در کنارت آرامش بیابم حتی برای لحظه ای از من جدا نشو بدون تو دستم سرد است بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است به حرمت عشقمان به حرمت لحظات زیبایمان نرو که بی تو من هیچم
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 15:40 نويسنده کیانا |

عشق... عشق... عشق زیباست اما غم دارد عشق زیباست اما دل را می سوزاند عشق زیباست اما نفسهای خسته ، دیگر تاب تحمل غمش را ندارد عشق زیباست اما دیوانگی هم عالمی دارد عشق تار و پود شكسته قلب را جلا می دهد عشق قلب بیقراری را طوفانی می كند
+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:19 نويسنده کیانا |

پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدیگی یا شکستگی نداشته باشه پیرمرد غمگین شد ، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند او گفت : همسرم در خانه سالمندان است هر روز صبح من به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم امروز به حد کافی دیر شده است نمیخواهم تاخیر من بیشتر شود یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر میدهیم تا منظرت نماند. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم ، او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نخواهد شد. او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت اما من که میدانم او چه کسی است
+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 11:43 نويسنده کیانا |

نگاهم که می کنینگاهم که می کنی از پشت صاف شيشه ای چشمانت غرق می شوم گويی در دريايی که ساخته ای بيرحمانه-قهوه ای از آنها در وجودم. می دانستی کاش که من... هر بار غرق می شوم، و در آن ِ جان دادن سرم را بالا می گیری. تو، در آن ِ جان دادن نجاتم می دهی. که نمی دانی آنی بین مرگ و زندگی،آنیست درد آور. و من هر بار، هر بار که در تو دست و پا می زنم، هر بار که صدایم حبابی می شود در دریای چشمانت و هر بار که اشکهایم را می شویی _بی اعتنا_ تنها از تو یک چیز می خواهم نفس آخر مرگ های نشده من دست توست مرا تنگ در آغوش بگیر و به ساحل رسان
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 15:29 نويسنده کیانا |